![]() |
![]() |
|
| صبر داشته باش انتظار همیشگی نیست ... |
|
باز گند زدم نه ؟
الان بیشتر از همیشه میفهمم که در برابرش هیچی نیستم باز هم ضامنم میشی کوچولو ؟ |
|
چه شعرهای قشنگی . خیلی قشنگ ولی به همون اندازه دلگیر . اها !سلام یادم رفت سلام کوچولو نمیدونم اینجا اومدن و نوشتن یه جورایی اینگار ... امروز تولد بابایی بود . انشالله خدا بهش عمر با عزت بده . و انشالله که همیشه تندرست باشه و موفق و شاداب . امشب بابایی میخواست یه کمی بیتفاوت باشه . خدارو شکر . توی این شرایط هرچیزی ممکنه به ضرر خودش تموم بشه . یه حساسیت هایی ایجاد شده که نباید میشد . بابایی گفته بهش فکر نکنم که روز جمعه من باعث چه دردسرهایی شدم ولی ... باشه نمیگم . ولی با همه این چیزها که پیش اومده مطمئنم بابایی خوب از پس مدیریتش بر میاد . مثل همیشه . اون آدمی نیست که اشتباه کنه و کم بیاره . منکه بهش ایمان دارم . آخ کوچولو نمیدونی چقدر این روزها صدای بابایی خستست . اصلا چرا از خستگی حرف میزنم ؟ بدون که بابایی با همه فشار و سختی هایی که این روزها بهش وارد میشه بازهم شوخی میکنه بازهم میخواد مثل همیشه باشه . باز هم و باز هم و باز هم ... بگذریم از این حرفها . نمیدونم کوچولو تو اینهارو کی خواهی خوند . ولی میدونم وقتی بیای ، وقتی بابایی دستای کوچولوی تورو توی دستاش بگیره .... میدونی کوچولو ، بابایی خیلی دوست داره . نمیدونم وقتی اینجا میای من هستم یا نه . نمیدونم اصلا کجای دنیا هستم . اصلا توی این دنیا هستم یا نه ولی بزار اینو برات بگم که بابایی بیشتر از اونچه که تو فکر میکنی دوست داره. نگرانته . نگران تو و نگران زندگی . کوچولوی دوست داشتنی ؛ وقتی اومدی سعی کن خستگی تمام این روزهارو با شیرین زبونی ها و مهربونی هات و موفقیت هات از تنش و دلش به در کنی . بیا بازهم برای بابایی دعا کنیم باشه ؟ راستی تو تولد بابایی بهش چی هدیه دادی ؟ منکه میدونی چی شد که نتونستم هدیه بگیرم براش . کاش اصلا ازش نمیپرسیدم چی براش بگیرم . مواظب بابایی باش کوچولو شبت بخیر |
|
سلام فرشته کوچولو خوبی؟ منهم هی ، بد نیستم بابایی ؟ نه فکر نکنم خوب باشه . تو که بهتر از من خبر داری نه ؟ بابایی این روزها خیلی خستست . خیلی بیشتر از اونیه که من و تو فکر میکنیم . قیاس های نابجا و ناحق ، قهرهای بی دلیل ، بحث های بی مورد و هزار و یک چیز دیگه که همون بهتر که ندونی . منهم نمیتونم کاری براش بکنم . این مرحله رو هیچ کسی جز خودش نمیتونه مدیریتش کنه شاید تنها کاری که میتونم بکنم اینه که خودم دیگه به جونش غر نزنم ! ( اوه چه کمک بزرگی !!! ) کاش راهی بود میشد بهش کمک کرد . بیا تو هم دستای کوچولوتو بالا بگیر و براش دعا کن دعا کن بتونه از پس این مرحله سنگین بر بیاد . دعا کن زودتر همه چیز درست بشه . دعا کن زودتر این طوفان آروم بشه دعا کن توی این شرایط بابایی بهترین راهو پیش بگیره دعا کن به سلامتیش لطمه ای وارد نشه دعا کن از این تنهایی رها بشه دعا کن شادابیشو از دست نده دعا کن کوچولو دعا کن از اینهمه خستگی خلاص بشه راستی کوچولو فردا تولد باباییه هرچی فکر میکنم براش چی هدیه بگیرم چیزی به ذهنم نمیرسه کمکم میکنی ؟ کاش بابایی اینجا بود یا من اونجا بودم و یه جشن کوچولو میگرفتیم . هممنون دور هم ولی حیف که .... |
|
یه سلام گرم توی یه هوای سرد به فرشته کوچولوی دوست داشتنی خوبی ؟ کجایی ؟ چند روز پیش اومدی اونهم تو اوج سرما ؟! اومدی هی جلوی چشمام شیرین زبونی کردی یه شال و کلاه صورتی پوشیده بودی با دستکش (یه ذره هم به این بابایی سفارش کن تو ی این سرما کلاه بپوشه !) یه گوله برف هم دستت بود . شیطنتت حسابی گل کرده بود (حالا خدایی میخواستی اون گلوله برفی رو به سمت کی نشونه بگیری؟!) به بابایی گفتم اینجایی و گفتم بیاد ببرتت . آخه اینجا خیلی سرده . بابایی هم گفت که بهت بگم خیلی دوست داره (این پدر و دختر هم دل مارو بردند !) یه مدت نبودی . کمرنگ بودی . نمیدونم چرا . میدونم کوچولو منهم یه مدتیه نمیام اینجا نه اینکه نیام میام ولی نمیدونم چرا نمیتونم برات بنویسم . میدونی کوچولو با اینکه من و بابایی از هم دوریم ولی دوستای خوبی برای هم هستیم . یه جورایی اینگار کنار همیم . وقتی با بابایی حرف میزنم خیلی حس خوبی دارم . یه جورایی انرژی میگیرم . آخر شب هم تا بهش شب بخیر نگم آروم نمیگیرم . این روزها روزهای قشنگی اند اما به اندازه تمام قشنگیش میترسم . فکر اینکه اینهمه صمیمیت یهو بخواد تموم بشه فکر اینکه ... بازهم فکرای سخت . وای که چقدر سخته این این فکرها . چند روز پیش بابایی یه جایی رفته بود که ... که خیلی منو به فکر برد . فکر اینکه اینهمه زمان برای چی ؟ اینهمه انتظار تا کجا ؟ راستش حس بدی بهم دست داد . حس اینکه من کجام و اون کجا . بی تعارف بگم کوچولو احساس حقارت کردم . عجیب هم احساس حقارت کردم . البته اصلا تقصیر بابایی نبود و نیست . و به اون روز هم مربوط نمیشد میدونی کوچولو یه چیز همیشه بین من و بابایی هست که خیلی میپسندم و اونهم اینه که هیچ وقت بهم دروغ نمیگیم . از این بابت خیلی خوشحالم نه اصلا بهتره چیزی نگم . چون مطمئن نیستم که تو و بابایی میتونید اون احساس ها رو اونجور که باید درک کنید یا نه نمیخوام بابایی فکر کنه که دچار ... دعا کن کوچولو زودتر این روزها تموم بشه . دیگه خیلی خسته ام بیشتر از اونی که فکرشو بکنی این روزها ...
|
|
سلام کوچولو
خوبی ؟ با سرما چه میکنی ؟ تو که گرمای وجود بابایی کنارت هست نه ؟ خدا رو شکر که دیشب بابایی رفت برای برف بازی . نمیدونی کوچولو این روزها اول صبح شنیدن صدای بابایی چه حالی میده اول صبح بدون اینکه هنوز با کسی حرفی زده باشی وقتی صداشو میشنوی و یه سلام صبح بخیر میگی کلی انرژی میگیری خوش به حالت که یه روزی میتونی هر صبح که بیدار میشی هم بابایی رو ببینی هم صدای گرمشو بشنوی اینجا سرده میخوام برم پیش آتیش بابایی هم میاد . تو چی ؟ تو هم با ما میای ؟ کوچولو به بابایی بگو خیلی دوسش دارم |
|
گند زدم امشب به شادی بابایی وای کوچولو من چرا اینقدر احمقم ؟ |
|
چیه کوچولو تا این وقت شب بیدار موندی چی بشنوی از من ؟ آره ؛ فردا دارم میرم میرم همونجایی که سال پیش ... ولی امسال تنها میرم . تا سال بعد خدا بزرگه مگه نه ؟ کوچولوی دوست داشتنی ، عجیب دلتنگم . شاید به همون اندازه امیدوار. پر از استرسم . پر از چه کنم هایی که واقعا نمیدونم چه کنم . میدونم شاید بابایی هم الان حال چندان خوبی نداشته باشه . نمیدونم این مشکلات کی به بابایی اجازه میدن یه کمی واسه خودش باشه . من میرم . میرم تا ببینم نتیجه یک سال دخیل بستنم چی میشه . چقدر حرف دارم که به بابایی بگم . نمیدونم شاید نوشته های آخرم باشه و شاید هم ... کم کم باید حلالم کنید . اما کوچولو ، شاهد بودی که تلاش کردم که هم بابایی از این تنهایی در بیاد هم خودم . نمیگم فقط بخاطر اون بود نه . چون خودم خیلی بیشتر بهش احتیاج داشتم فکر میکردم امشب میتونم راحت باهات درد دل کنم ولی نمیشه . جاده رو دوست دارم . یعنی همیشه دوست داشتم . سکوتش خیلی قشنگه . وقتی حرکت میکنی راحت میتونی فکر کنی . البته اگه کسی کنارت نباشه که خلوتتو ازت بگیره . بهم بگو کوچولو ؛ تو هنوز توی این دنیا نیومدی . شاید از فرداها خبر دار باشی بهم بگو چی میشه . نه نه نه اصلا نگو . بزار هرچی میخواد بشه ... دیوونه شدم کوچولو خیلی گیجم . هیج وقت اینجوری نشده بودم بابایی الان کجاست ؟ به چی فکر میکنه ؟ چه حالیه ؟ نکنه اذیت شده باشه . که قطعا شده نه ؟ میترسم . من با این کارها بهش فشار بزرگی وارد کردم خودخواه بودم نه ؟ بهترین چیزهارو واسه خودم خواستم . توی بدترین شرایط چیزی رو ازش خواستم که شاید نباید میخواستم . بازهم اعتراف کنم کوچولو ؟ میخوای بدونی . نه بزار ندونی . فقط یه چیزو بدون . اینکه خیلی دوسش دارم . با همه وجودم دوسش دارم با همه وجود برام دعا کن . فقط سه روز سه روز کوچولو . برای هردمون دعا کن |
|
سلام کوچولو اینبار تو از حال من بپرس . میبینی چه حالی ام این روزها بابایی دیروز میگفت یک هفته گذشت . راست میگفت . ولی من اصلا حس نکردم . اینگار هنوز توی همون حس و حال ، جا موندم نمیدونم چرا نمیتونم برات تعریف کنم . شاید هم یکروز من و بابایی نشستیم و با هم از اون دوروز برات حرف زدیم . کسی چه میدونه چی میشه . هفته پیش کجا بودیم و چه حالی داشتیم .
این هفته چه حالی ام و هفته بعد دیگه واقعا خدا میدونه چه حالی خواهم شد . هیج وقت اینطوری نبودم . به همون اندازه که میترسم ولی به همون اندازه امیدوارم میدونی به چی ؟ به معجزه . بابایی میگفت فال گرفته و بهش گفتند فقط یه معجزه ... منهم به همون دلخوشم . فقط معجزه . امروز توی راه بودم که یهو همون آهنگ بندری پخش شد که بابایی توی رستوران گردون هم ریتمش ... میگم کوچولو این بابایی شما هم خیلی شیطونه ها ! شیطون ، دیوونه و دوست داشتنی . همین باعث شد تواوج دلتنگی خنده روی لبهام بشینه . نمیدونی کوچولو وقتی فکرشو میکنم که شاید یه روز بابایی ازم دور بشه دیوونه میشم . نمیدونم بابایی چه برنامه ای داره . نمیدونم چی میشه . امروز بابایی نبود سرکار . نتونستم باهاش تماس بگیرم . خیلی دلتنگش شدم . اما با خودم گفتم دختر یه کم طاقت بیار قرار نیست که هر روز هر روز ... اما میدونم که نمیتونم . خیلی دلم براش تنگ شده . دلم میخواد یکبار دیگه ببینمش . دلم میخواد یکبار دیگه کنارش باشم . دلم میخواد یکبار دیگه با هم لب ساحل قدم بزنیم. یعنی میشه یکبار دیگه تمام خاطرات قشنگی که اون دو روز داشتیم برامون تکرار بشه . کوچولو ، تو برامون دعا کن باشه ؟ راستی اون عروسکی که بهت گفته بودم الان پیش رابعه است . گفتم شاید یه وقتی نشد که به دستت برسونم . دادمش به اون که بهتون نزدیک تر باشه . برامون دعا کن کوچولو به بابایی سلام برسون بهش بگو خیلی دوسش دارم |
|
هیچ وقت نوشتن اینقدر سخت نبوده که امشب هست . پر از حرفم ولی اصلا دستم نمیاد بنویسم از کجا بگم اخه. از اومدن بابایی . راستشو بگم ؟ هنوز باورم نمیشه اونی که امروز تا غروب کنارم بود و کنارش بودم بابایی بود. اره گلکم ، بالاخره اومد. چقدر دلم برای نگاه مهربونش تنگ شده بود . برای صداش ، برای غذا خوردنش . یه چیزو هم بگم ؟ قول میدی ناراحت نشی ؟ دوست دارم خاطره امروز فقط برای خودم و خودش باشه . باشه؟ بزار از احساس امروزم هیچی نگم. فقط اینو بهت میگم کوچولو ، که فردا روز مهمی برای منه. خیلی مهم . نمیدونی چقدر از صبح شدن میترسم. حکم اعدام احتمالا اجرا میشه درست با طلوع آفتاب . نمیدونی چقدر دلم میخواست که میشد که بشه . نمیدونی چقدر ارزوی اینو داشتم که بهت بگم دخترم که بشم مادر تو اما نگران نباش بابایی حتما برات یه مامان خوب پیدا میکنه . یه مامان که همتون دوسش داشته باشین که وقتی بابایی دستاشو توی دستای خودش میگیره ... آخ که چقدر حسرت اون دستها توی دلم موند ... راستی خانم کوچولو ، بابایی بهت سلام مخصوص رسوند گفت بهت بگم : بابایی خیلی دوست داره . بابایی عاشقته . گفت بهت بگم که نیمدونی چقدر ارزو داره که زودتر باشی و بیای چقدر دلش میخواست بودی . اهان ! یه چیزهایی هم از خوابش گفت . هستی خانم ؛ بابایی رو اذیت نکن باشه ؟ خم به ابروهاش بیاد کمرم شکسته ها میسپارمش به خدا و ازت میخوام وقتی اومدی براش دختر خوبی باشی میخوام برم توی رختخوابم . نیاز به فکر و خلوتی دارم که شاید ... خوب بخوابی |
|
خنده داره کوچولو مگه نه ؟ بابایی میگه از اینکه فردا میام چه حسی داری ؟ دلهره نداری ؟ منهم گفتم نه بیا مگه چیه ؟ اینگاری میدونه و خوشش میاد از زبونم بشنوه . نه جونم . دیگه بسمه بزار بیاد و هرچی باید بشه بشه . من تمام سعی و تلاشم رو کردم مگه نه کوچولو ؟ تو یکی حداقل میدونی . دیگه باید چیکار کنم ؟ یا چیکار میکردم که نکردم ؟ امروز و فردا کردن هیچ دردی رو دوا نمیکنه . اونچیزی که باید بشه میشه و هیچ راهی هم نیست هنوز هیچکسی به دلش ننشسته . عجب . نمیدونم من این وسط دارم جوش چیو میزنم ؟ من زندگی رو اینطوری نمیخوام . نمیدونم کوچولو چی فکر میکنی ؟ شاید یه روزی که اینهارو بخونی بگی کم اوردم اره ؟ ولی شاید هم بتونی درکم کنی . دوست ندارم بگم مبتلا بشی تا بفهمی چی میکشم نه اصلا دلم نمیخواد اما میگم کوچولو میگم و مینویسم تا سالها بعد که اومدی توی این دنیای عجیب و غریب سالها بعد که شاید یکروز حس کردی دلت برای کسی یه جورایی میشه سالها بعد که اینقدر درک و فهمت از روزگار ، از زندگی و از مردماش کامل شد اونوقت بیای اینجا و نوشته هارو یکی یکی بخونی و بفهمی حال و روز امروز منو . کوچولو سالها بعد که بزرگ شدی سالها بعد اگه طعم عشق یکطرفه رو چشیدی ته دلت یادی هم از من بکن . میدونم منو هیچ وقت نمیبینی . شاید هم هیچ وقت نشنوی . اما اگه خواستی منو مجسم کنی بزار برات بگم یه دختر نازیبا و عادی دختری که پشت چهره زشتش دنیای قشنگی رو تصویر میکشه و ارزو میکنه دختری که دل هیچ کسی به یادش به تپش نمیافته دختری که هیچ جاذبه ای واسه کسی نداره دختری که حسرت خیلی چیزها براش مونده دختری که آرزو داشت مادر تو باشه دختری که میخواست ... کوچولو ؛ تو از من گاهی یادی کن باشه خوشگلم ؟ یادش بخیر اولین قلمی که برای تو زدم . و شاید این روزها آخرین قلمهایی باشه که برای تو میزنم . دعا کن کوچولو دیدارمون با همیشه فرق داشته باشه . دعا کن هرچی که برای هممون خیره پیش بیاد . دعا کن |
سلام کوچولو چیه ؟ تو هم مثل من بیقراری ؟ اره .بابایی فردا صبح درست همین موقع اینجاست . برای اولین بار و شاید هم اخرین بار میدونی چه حالی ام نه ؟ اینقدر حرف دارم بهش بگم .ولی میدونم همش تکراریه . نمیدونم چرا نیمتونم بنویسم کوچولو به نظرت چیزی عوض شده ؟ نه نه نه میدونم همه چیز همونیه که قبلا بوده . میدونم باز هم همون جوابی رو میشنوم که قبلا شنیده بودم نمیدونم خوشحالم یا نه دلم برای بابای یه ذره شده ولی از طرفی از اومدنش خیلی میترسم میدونم اگه بیاد و برگرده ... میدونم ببینمش دیگه جدا شدن برام سخت تر میشه میدونم اگه ... برام دعا کن کوچولو این دو روز به خیر و خوشی بگذره دعا کن راحت تر با حقیقت کنار بیام دعا کن کوچولو دعا کن
|
|
اگه دستم به جدایی برسه ، اونو از خاطره ها خط میزنم از دل تنگ تموم آدما ، از شب و روز خدا خط میزنم اگه دستم برسه به آسمون ، با ستاره ها قیامت میکنم نمیزارم کسی عاشق نباشه ، ماهو بین همه قسمت میکنم وقتی گاهی من و دل تنها میشیم ، حرفای نگفتنی رو میشه دید میشه تو سکوت بین ما دوتا ، خیلی از ندیدنی ها رو شنید قصه جدایی ما آدما ، قصه دوری ماست از خودمون دوری من و تو از لحظه عشق ، قصه سادگی گم شدمون |
|
چیه کوچولو ؟ نمیخوام اعصابم خورد شده طاقتم تموم شده چیکار کنم ؟ همه چیز دست به دست هم میدن که نشه . آخه چرا ؟ کوچولو نمیتونم ازش بگذرم تو که میدونی این روزها داغون شدم دیوونه شدم هیچی رو احساس نمیکنم هیچی نمیبینم نمیشنوم واقعا هیچ راهی نیست ؟ مگه میشه ؟ میشههههههههههههههههههههههههههههههههههه؟ نه . به خدا اینجوریام نیست میجنگم با این روزگار بی مرام میجنگم تاهرکجا که بشه یا میشه یا ... نه نه دیگه یا نداره باید بشه کوچولو ؛ خسته ام دیگه نمیتونم |
|
کوچک دوست داشتنی من امروز خیلی یه جوری بود ! نمیدونم بگم خوب یا بد شنیدن صدای گرم بابایی بعد از دو روووووووووووز دیگه گفتن نداره خودت که بهتر از من میدونی توی دلم چه خبره . بابایی امروز از کار جدیدش حرف میزد . اشتیاقش وقتی از کار مورد پسندش حرف میزنه واقعا شنیدنیه . انشالله که اگه مصلحتشه حتما جور بشه و پیشرفت کنه . یه چیز جالب ! میگفت خانمی که قراره بابایی بره جای اون شبیه منه! اونهم شبیه 15 سال بعد ! کوچولو ؛ میدونی چرا اینجوری میشه ؟ میدونم حکمتی توشه و بخاطر همینه اصلا ناراحت نیستم استرس ها که سر جاش ولی واقعا ناراحت نیستم . این وام عمو صالح هم حسابی درگیرش کرده . راستی کوچولو ؛ یه کمی هوای بابایی رو داشته باش . داره بد جوری با رابعه جور میشه ها . میترسم یه روز هردوتاشون بهم وابسته بشن به رابعه حسودیم شد ! آخه بابایی دوسش داره . به بابایی بگو کیه که با دیدن اون چهره مهربونش لبخند نزنه و شاد نشه ؟ رابعه که خوبه بهش بگو منهم وقتی صداشو میشنوم از ته دلم دوست دارم لبخند بزنم بدجوری آروم میشم . سر دردهام زیاد شده . میدونم بسکه فکر کردم اینجوری شده انتظار خیلی سخته کوچولو اونهم وقتی بدونی که برات حکم اعدام بریدند حکم تنها شدن حکم تنها موندن حکم ... |