![]() |
![]() |
|
| صبر داشته باش انتظار همیشگی نیست ... |
|
هیچ وقت نوشتن اینقدر سخت نبوده که امشب هست . پر از حرفم ولی اصلا دستم نمیاد بنویسم از کجا بگم اخه. از اومدن بابایی . راستشو بگم ؟ هنوز باورم نمیشه اونی که امروز تا غروب کنارم بود و کنارش بودم بابایی بود. اره گلکم ، بالاخره اومد. چقدر دلم برای نگاه مهربونش تنگ شده بود . برای صداش ، برای غذا خوردنش . یه چیزو هم بگم ؟ قول میدی ناراحت نشی ؟ دوست دارم خاطره امروز فقط برای خودم و خودش باشه . باشه؟ بزار از احساس امروزم هیچی نگم. فقط اینو بهت میگم کوچولو ، که فردا روز مهمی برای منه. خیلی مهم . نمیدونی چقدر از صبح شدن میترسم. حکم اعدام احتمالا اجرا میشه درست با طلوع آفتاب . نمیدونی چقدر دلم میخواست که میشد که بشه . نمیدونی چقدر ارزوی اینو داشتم که بهت بگم دخترم که بشم مادر تو اما نگران نباش بابایی حتما برات یه مامان خوب پیدا میکنه . یه مامان که همتون دوسش داشته باشین که وقتی بابایی دستاشو توی دستای خودش میگیره ... آخ که چقدر حسرت اون دستها توی دلم موند ... راستی خانم کوچولو ، بابایی بهت سلام مخصوص رسوند گفت بهت بگم : بابایی خیلی دوست داره . بابایی عاشقته . گفت بهت بگم که نیمدونی چقدر ارزو داره که زودتر باشی و بیای چقدر دلش میخواست بودی . اهان ! یه چیزهایی هم از خوابش گفت . هستی خانم ؛ بابایی رو اذیت نکن باشه ؟ خم به ابروهاش بیاد کمرم شکسته ها میسپارمش به خدا و ازت میخوام وقتی اومدی براش دختر خوبی باشی میخوام برم توی رختخوابم . نیاز به فکر و خلوتی دارم که شاید ... خوب بخوابی |
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
به پایت سر نهادم تا سر و سامان من باشی /
به راهت جان فدا کردم مگر جانان من باشی / به دریای محبت پا نهادم بر سر هستی / بدین سودا که دریای من و طوفان من باشی ... |
| نوشته های پیشین |
|
بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 |
|
RSS
|