![]() |
![]() |
|
| صبر داشته باش انتظار همیشگی نیست ... |
|
سلام کوچولو اینبار تو از حال من بپرس . میبینی چه حالی ام این روزها بابایی دیروز میگفت یک هفته گذشت . راست میگفت . ولی من اصلا حس نکردم . اینگار هنوز توی همون حس و حال ، جا موندم نمیدونم چرا نمیتونم برات تعریف کنم . شاید هم یکروز من و بابایی نشستیم و با هم از اون دوروز برات حرف زدیم . کسی چه میدونه چی میشه . هفته پیش کجا بودیم و چه حالی داشتیم .
این هفته چه حالی ام و هفته بعد دیگه واقعا خدا میدونه چه حالی خواهم شد . هیج وقت اینطوری نبودم . به همون اندازه که میترسم ولی به همون اندازه امیدوارم میدونی به چی ؟ به معجزه . بابایی میگفت فال گرفته و بهش گفتند فقط یه معجزه ... منهم به همون دلخوشم . فقط معجزه . امروز توی راه بودم که یهو همون آهنگ بندری پخش شد که بابایی توی رستوران گردون هم ریتمش ... میگم کوچولو این بابایی شما هم خیلی شیطونه ها ! شیطون ، دیوونه و دوست داشتنی . همین باعث شد تواوج دلتنگی خنده روی لبهام بشینه . نمیدونی کوچولو وقتی فکرشو میکنم که شاید یه روز بابایی ازم دور بشه دیوونه میشم . نمیدونم بابایی چه برنامه ای داره . نمیدونم چی میشه . امروز بابایی نبود سرکار . نتونستم باهاش تماس بگیرم . خیلی دلتنگش شدم . اما با خودم گفتم دختر یه کم طاقت بیار قرار نیست که هر روز هر روز ... اما میدونم که نمیتونم . خیلی دلم براش تنگ شده . دلم میخواد یکبار دیگه ببینمش . دلم میخواد یکبار دیگه کنارش باشم . دلم میخواد یکبار دیگه با هم لب ساحل قدم بزنیم. یعنی میشه یکبار دیگه تمام خاطرات قشنگی که اون دو روز داشتیم برامون تکرار بشه . کوچولو ، تو برامون دعا کن باشه ؟ راستی اون عروسکی که بهت گفته بودم الان پیش رابعه است . گفتم شاید یه وقتی نشد که به دستت برسونم . دادمش به اون که بهتون نزدیک تر باشه . برامون دعا کن کوچولو به بابایی سلام برسون بهش بگو خیلی دوسش دارم |
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
به پایت سر نهادم تا سر و سامان من باشی /
به راهت جان فدا کردم مگر جانان من باشی / به دریای محبت پا نهادم بر سر هستی / بدین سودا که دریای من و طوفان من باشی ... |
| نوشته های پیشین |
|
بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 |
|
RSS
|