تبليغاتX
کوچک دوست داشتنی - به کجا رود کبوتر که اسیر باز باشد ...
صبر داشته باش انتظار همیشگی نیست ...
 

یه سلام گرم توی یه هوای سرد به فرشته کوچولوی دوست داشتنی

خوبی ؟ کجایی ؟ چند روز پیش اومدی اونهم تو اوج سرما ؟!

اومدی هی جلوی چشمام شیرین زبونی کردی

یه شال و کلاه صورتی پوشیده بودی با دستکش

(یه ذره هم به این بابایی سفارش کن تو ی این سرما کلاه بپوشه !)

یه گوله برف هم دستت بود . شیطنتت حسابی گل کرده بود

(حالا خدایی میخواستی اون گلوله برفی رو به سمت کی نشونه بگیری؟!)

به بابایی گفتم اینجایی و گفتم بیاد ببرتت . آخه اینجا خیلی سرده .

بابایی هم گفت که بهت بگم خیلی دوست داره

(این پدر و دختر هم دل مارو بردند !)

یه مدت نبودی . کمرنگ بودی . نمیدونم چرا .

میدونم کوچولو منهم یه مدتیه نمیام اینجا

نه اینکه نیام میام ولی نمیدونم چرا نمیتونم برات بنویسم .

میدونی کوچولو

با اینکه من و بابایی از هم دوریم ولی دوستای خوبی برای هم هستیم .

یه جورایی اینگار کنار همیم .

وقتی با بابایی حرف میزنم خیلی حس خوبی دارم .

یه جورایی انرژی میگیرم .

آخر شب هم تا بهش شب بخیر نگم آروم نمیگیرم .

این روزها روزهای قشنگی اند اما به اندازه تمام قشنگیش میترسم .

فکر اینکه اینهمه صمیمیت یهو بخواد تموم بشه

فکر اینکه ...

بازهم فکرای سخت .

وای که چقدر سخته این این فکرها .

چند روز پیش بابایی یه جایی رفته بود که ...

که خیلی منو به فکر برد .

فکر اینکه اینهمه زمان برای چی ؟

اینهمه انتظار تا کجا ؟

راستش حس بدی بهم دست داد .

حس اینکه من کجام و اون کجا .

بی تعارف بگم کوچولو احساس حقارت کردم .

عجیب هم احساس حقارت کردم .

البته اصلا تقصیر بابایی نبود و نیست . و به اون روز هم مربوط نمیشد

میدونی کوچولو یه چیز همیشه بین من و بابایی هست که خیلی میپسندم

و اونهم اینه که هیچ وقت بهم دروغ نمیگیم .

از این بابت خیلی خوشحالم

نه اصلا بهتره چیزی نگم . چون مطمئن نیستم که

تو و بابایی میتونید اون احساس ها رو اونجور که باید درک کنید یا نه

نمیخوام بابایی فکر کنه که دچار ...

دعا کن کوچولو زودتر این روزها تموم بشه . دیگه خیلی خسته ام

بیشتر از اونی که فکرشو بکنی

این روزها ...

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1386/10/22ساعت 12:11 PM  توسط | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
به پایت سر نهادم تا سر و سامان من باشی /
به راهت جان فدا کردم مگر جانان من باشی /

به دریای محبت پا نهادم بر سر هستی /
بدین سودا که دریای من و طوفان من باشی ...

نوشته های پیشین
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان